دلم گرفته از این برزخ زمستانی بیا که بر تن سردم غزل بپوشانی تمام پیکر من انجمادِ بهمن سرد چگونه ذوب شوم در دلت به آسانی همیشه در عطش واژههای ملتهبم ببار بر منِ تشنه ، هوای بارانی ! کجای حادثه بودی ، کجای قصهی من !که از تو زاده شده لحظههای طوفانیمن و شقایق و شب درد مشترک داریمشهود ِ وسوسه در بسترِ پریشانیتو فرق میکنی اما ، شبیه آینهها پر از تبسم یاسی ، زلال و روحانی ببخش اجازه ندارم که عاشقت باشم منی که عاشقم و بیاشاره میدانی شبیه نبض ِ سراسیمه بیقرارِ توام تو بیخیال
نشستی و شعر میخوانی ؟پروین نوروزی و دلیل تویی......
ما را در سایت و دلیل تویی... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 0:50